عشایر

مردان دست و پا پینه بسته، زنان آفتاب سوخته و کودکان ...

علي آن عالي اعلاست نامش!



شيعه مرتضي علي، عمر هدر نمي‌كند           از لحظات فرصتش صرفنظر نمي‌كند
راه امير مؤمنان، راه خداست بي‌گمان            شيعه ز راه ديگران، هيچ گذر نمي‌كند
تا نرسيده مرگ تو، توبه كن از گناه خويش       چون كه اجل فرا رسد توبه اثر نمي‌كند
وقت سفر براي ما توشه راه لازم است           بار سفر چه بسته‌اي مرگ خبر نمي‌كند
تا به دلت اثر كند، بار دگر بگو حسان                شيعه مرتضي علي عمر هدر نمي‌كند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393ساعت 18:22  توسط روح اله پورمحمدی  | 

کوچ عشایر

 

 

 

برای دیدن عکسهایی با موضوع عشایر به این آدرس مراجعه کنید:

 

زیباترین عکس ایران

http://www.aks1.blogsky.com/category/cat-1/

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 12:37  توسط روح اله پورمحمدی  | 

زیر بلوط

 

این هم شعری از آقای موسویان:

اگر مردم

به کوهی برده نعشم را

و پای یک بلوط پیر و تنها خاک بنمائید.

و بگذارید تا شاید

که چوپانی بیاید نی لبک در دست

و بنشیند کنار آن بلوط  پیر

و با یاد تمام دختران ده

گلوی نی لبک را پر کند از انتحار بغض.

وبگذارید

که شاید در تب یک ظهر تابستان

دو تا یاغی به زیر سایه مشت بلوط پیر بنشینند

و بگشایند یک بغچه

پر از نان های خشک و خارک و حلوا.

و بگذارید

که شاید در شبی مرموز و مهتابی

بیاید پیرمردی عاشق و جن گیر

و با آن وردهای مبهم و ممنوع

به نزد خویش آرد دختر شاه پری ها را.

و بگذارید

که شاید در غروبی سرد و پاییزی

پرستویی کز مسیر کوچ جا جا مانده ست

نشیند روی دوش آن بلوط  پیر

و سر در پی فرو برده

زمانی را بیاساید.

چه شیرین می دهد دست کریم آن بلوط  پیر

محبت را به کام دوست یا دشمن.

یقین دارم که پای اینچنین دستی

خدا هرگز نمی میرد

و هیزم های دوزخ گر نمی گیرد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 20:41  توسط روح اله پورمحمدی  | 

میخ در دیوار!

متن زیر را یکی از دوستانم فرستاده بود. گفتم نظر شما را هم بپرسم!

 

ميخ در ديوار

 سعي كن  حتماً همه متن را تا آخرين جمله بخواني. از همه مهمتر جمله آخر است كه بايد خوانده شود.

 يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.

 

روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. ..............


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 20:39  توسط روح اله پورمحمدی  | 

فریب

 

    دل ساده

        برگرد و در ازای یک حبه کشک سیاه شور

               گنجشک ها را

                        از دور و بر شلتوک ها کیش کن

                                   که قند شهر فریبی بیش نبوده است...

                             شعر از حسین پناهی

                           روحش شاد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 18:6  توسط روح اله پورمحمدی  | 

یک مقاله

 

در گذشته، میان دو اصطلاح ایل و عشایر تمایزی قائل نبودند و این دو را مترداف با یکدیگر و برای معرفی گروهی از مردم کوچندة شبانکارة چادرنشین به کار می‌بردند؛ اما امروزه در مردم‌شناسی و جامعه شناسی، ایل و عشایر، دو مفهوم متفاوت به کار می‌روند....

برای مطالعه این مقاله درباره ی ایل . طبقه بندی و ساختار آن به آدرس زیر مراجعه کنید:

fa.wikipedia.org/wiki/عشایر   

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 17:44  توسط روح اله پورمحمدی  | 

به ایل خویش باید باز برگردم...

   

  که می گوید به هر جا پا گذاری


              آسمان آن همین رنگ است


    من از این شهر دوداندود


             که رنگ آسمان آن


                      فقط در شعرها آبی است


                                              بیزارم.


      به ایل خویش باید باز برگردم


                     در آن جا آسمان سینه ها آبی است ...

شعر از سید شاهرخ موسويان

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 17:30  توسط روح اله پورمحمدی  |